چنان نماند ، چنین نیز نخواهد ماند

چنان نماند ، چنین نیز نخواهد ماند!  
این روزا به  شدت حالم بده ...
تقریبا همه چیزمو از دست دادم ...
انگیزه ام ، روحیه ام ، شادی ام ، آرامش ، اشتها ، اعتماد اساتید ، تمرکز و ... 
دیگه واقعا نمیخوام زنده بمونم ...
فقط دلم میخواد سرمو بذارم روی بالشت و دیگه بیدار نشم ...
احساس پوچی میکنم ...
نمیدونم چرا زنده هستم ...
قلبم پر از درده ...
نا ندارم ...
خسته ام ...
تنهام ...

چنان نماند ، چنین نیز نخواهد ماند! 
پلاک 89  
یک حرفهایی می ماند بیخ گلوی آدم
می ماند و فریاد هم نمی شود
می ماند و بغض هم نمی شود
بغض یواشکی حتی
بغض آخرِ شب توی رختخواب که اشک شود آرام
می ماند بیخ گلوی آدم، هیچ چیزی نمی شود اصلا
می ماند و یک خنده هایی را، یک لذتهایی را کمرنگ می کند
می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این…

پلاک 89 
یک حرفهایی!…  
یک حرفهایی می ماند بیخ گلوی آدم
می ماند و فریاد هم نمی شود
می ماند و بغض هم نمی شود
بغض یواشکی حتی
بغض آخرِ شب توی رختخواب که اشک شود آرام
می ماند بیخ گلوی آدم، هیچ چیزی نمی شود اصلا
می ماند و یک خنده هایی را، یک لذتهایی را کمرنگ می کند
می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این...

یک حرفهایی!… 
رنج زیستن یا معنای زندگی  
راستش وقتی به زندگیم نگاه میکنم انواع و اقسام اشتباهات را تجربه کرده ام. 
نماند شارع غلطی که نرفته باشم ، نماند فعلی که مرتکب نشده باشم اما هیچ پشیمان نیستم. 
سال هایی که جوان تر بودم به عصیان گذاشت و از این عصیان جز معده دردی عصبی برایم باقی نماند
زمانی می خواستم درس تقوا به مردم بدهم فهمیدم متقی بودن راحت نیست.
خواستم عارف شوم فهمیدم عرفان هم فقط از دور زیباست و ساده نیست.
خواستم دولتمرد شوم دیدم سیاست جای من نیست!
زندگی همه جاش یک پارادوک

رنج زیستن یا معنای زندگی 
مهر سیه چشمان  
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد


رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد


مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد


خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد


مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد


شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی ب

مهر سیه چشمان 
رویش جوانه ها  
  
  دل بی تاب و شوریده ، اسیر حسرت و حِرمان نمی ماند/
  چنان رود رونده ، پشت سنگ و صخره ها، آسان نمی ماند/
  برای رویش  و  کاویدن  و  بالیدنش ،  در کسب  آزادی /
   جوانه ، روزنی می یابد و  در بند این زندان نمی ماند /....
          عکس و شعر از : م.ر.ندیم پور 98/2/3                عکس نوشته هاh990

رویش جوانه ها 
در انتظارت خواهم ماند  
در انتظارت خواهم ماند
تا بار دیگر زمزمه و عاشقانه هایت را بشنوم
تا صدای زیبا و دلنشینت چون نسیم حیات در من جاری شود
در انتظارت خواهم ماند
هرچند هزاران فرسنگ دور از من در دیار دیگری
به یقیین سیمای زیبایت را هرگز نخواهم دید
هیچگاه بر لبان زیبایت بوسه ای نخواهم زد
به آغوشت نخواهم کشید
و جز صدای زیبا و کلمات دلفریب و آهنگینت
نصیب من از تو چیز دیگری نخواهد بود
به انتظار تو خواهم ماند
به انتظار تو که همه خواسته ها و تمناهای زندگیم را در تو یافتم
در

در انتظارت خواهم ماند 
رفیق  
برای تویی که رفیقی، بدون پیشوند و پسوند:
شاید خودت ندانی، شاید در این یازده سال هیچ وقت نگفته‌ام که بدانی:
با تو،
میشود تفاوت داشت و رفیق ماند،
میشود مخالف بود و رفیق ماند،
میشود دلخور بود و رفیق ماند،
میشود مدتها دور بود و باز رفیق ماند،
میشود همه چیز بود و رفیق ماند.
و نترسید، و عقب نکشید و پذیرفت!
و میدانی که برای آدمهای روی زمین، آن هم از جنس دوستی های امروز، همین چند "شدن" یعنی خیلی!!
اصلا چه نیاز به گفتن؟:)
صدویازده ساله باشی...

رفیق 
اولین سالروز پیوند عاشقانه ما  
امروز اولین سالروز پیوند عاشقانه ماستیکسال از باهم بودنمان زیر این سقف پرستاره می گذردو من به این می اندیشم که چگونه تو را دوست بدارمکه اندکی از مهربانی های تو را جبران کنمیکسال پیش در چنين روزی برایم جشن گرفتیشهر را آذین بستیهدیه دادی و مرا بوسیدیو قول دادی در کنارم بمانیحالا هر سال این روز بهترین روز من و قشنگ ترین خاطره برایمچون تو را داشتن تنها آرزوی من بوده و هستدر این یکسال که از پیوند ما می گذردچنان غرق در محبت بی اندازه تو شده امکه ه

اولین سالروز پیوند عاشقانه ما 
اولین سالروز پیوند عاشقانه ما  
امروز اولین سالروز پیوند عاشقانه ماستیکسال از باهم بودنمان زیر این سقف پرستاره می گذردو من به این می اندیشم که چگونه تو را دوست بدارمکه اندکی از مهربانی های تو را جبران کنمیکسال پیش در چنين روزی برایم جشن گرفتیشهر را آذین بستیهدیه دادی و مرا بوسیدیو قول دادی در کنارم بمانیحالا هر سال این روز بهترین روز من و قشنگ ترین خاطره برایمچون تو را داشتن تنها آرزوی من بوده و هستدر این یکسال که از پیوند ما می گذردچنان غرق در محبت بی اندازه تو شده امکه ه

اولین سالروز پیوند عاشقانه ما 
گزیده ای از تاریخ بیهقی  
اینست حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه الله علیه، این بود که خود بزندگی گاه گفتی که: «مرا دعای نشاپوریان بسازد» و نساخت و اگر زمین و آب مسلمانان بغصب بستدند،‌ نه زمین ماند بدو و نه آب و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت، هیچ سودش نداشت. او رفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند، نيز برفتند. رحمه الله علیهم و این افسانه‌ایست با بسیار عبرت و این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا بیک سوی نهادند. احمق مردی که دل درین جهان بندد، که نعمتی

گزیده ای از تاریخ بیهقی 
از این قماش  
 اگر بپرسی آدم های این جا چه جوری اند، می گویم مثل همه جای دیگر. نسل و نژاد آدمی راستی که ازیک قالب و قماش است بیش تر آن ها بیشتر وقتشان را صرف گذران زندگی شان می کنند و آن اندک فرصتی کهبرایشان به جا می ماند، چنان به وحشتشان می اندازد که باهر وسیله و ابزاری از پی دفع و کشتنش بر می آیندآه از این سرشت آدم ها 

از این قماش 
شما نجنگیدین و بردین. ما جنگیدیم و باختیم.  
آدم از این حجم سیاهی جاری در رگ و پی این دنیا تعجبش می‌گیرد. از این حجم فهمیده نشدن‌ها. از این حجم نشدن‌ها. از خواستن‌ها و نتوانستن‌ها. از حرکت‌های بی‌برکت.
آدم خسته می‌شود. آدم کم می‌آورد. آدم قوی می‌ماند. قوی می‌ماند. قوی می‌ماند. قوی می‌ماند؟

شما نجنگیدین و بردین. ما جنگیدیم و باختیم. 
اولین سالروز پیوند عاشقانه ما  
امروز اولین سالروز پیوند عاشقانه ماستیکسال از باهم بودنمان زیر این سقف پرستاره می گذردو من به این می اندیشم که چگونه تو را دوست بدارمکه اندکی از مهربانی های تو را جبران کندیکسال پیش در چنين روزی برایم جشن گرفتیشهر را آذین بستیهدیه دادی و مرا بوسیدیو قول دادی در کنارم بمانیحالا هر سال این روز بهترین روز من و قشنگ ترین خاطره برایمچون تو را داشتن تنها آرزوی من بوده و هستو امروز یادآور بهترین تصمیم زندگیم استدر این یکسال که از پیوند ما می گذرد

اولین سالروز پیوند عاشقانه ما 
اولین سالروز پیوند عاشقانه ما  
امروز اولین سالروز پیوند عاشقانه ماستیکسال از باهم بودنمان زیر این سقف پرستاره می گذردو من به این می اندیشم که چگونه تو را دوست بدارمکه اندکی از مهربانی های تو را جبران کندیکسال پیش در چنين روزی برایم جشن گرفتیشهر را آذین بستیهدیه دادی و مرا بوسیدیو قول دادی در کنارم بمانیحالا هر سال این روز بهترین روز من و قشنگ ترین خاطره برایمچون تو را داشتن تنها آرزوی من بوده و هستو امروز یادآور بهترین تصمیم زندگیم استدر این یکسال که از پیوند ما می گذرد

اولین سالروز پیوند عاشقانه ما 
بار امانت  
حالا که هیچکس خودش را مسئول درست کردن این افتضاح نمی‌داند من مسئولم. آره من. هر کاری هم بلدم می‌کنم تا درستش کنم. حیف از من نیست آخه که ک...ن لقانی چنان، چنان حقی را داشته باشند نسبت به من؟هیچکدامتان هم طرف من نیستید؟ نباشید. 

بار امانت 
همه دیدند حق تنهاست ، پهلوی تو زد فریاد..  
 
شبیه درد رفتی و شدی در استخوان پنهان نمی یابم تو را ای در جهان مانند جان پنهان    فرشته مست دنبال صدایش راه می افتد کسی که میبرد نام تو را زیر زبان پنهان    رمان آفرینش با علی جذاب شد اما تو قدرت در تمام جمله های داستان پنهان    زمان جاهلیت هیچ فکرش را نمیکردند کمال مردها باشد میان دختران پنهان    در اطراف رسول الله آگاهانه میدیدی چه شیطانی است پشت چهره های مهربان پنهان    همه دیدند حق تنهاست ، پهلوی تو زد فریاد صدایش ماند اما در سکوتی بی

همه دیدند حق تنهاست ، پهلوی تو زد فریاد.. 
۴ شنبه سوری!  
دستت را به من بده
نترس!
باهم خواهیم پَرید.
من از رویِ رؤیاهایی که رو به باد وُ
تو از رویِ بوته هایی که بارانْ پَرَست.
امید و علاقه ی من از تو،
اندوه و اضطرابِ تو از من.
واژه‌ها،کتاب‌ها و ترانه‌های من از تو،
سکوت،هراس و تنهاییِ تو از من.
حضور،حیات و حوصله‌ی من از تو،
تَراخُم، تشنگی و کسالتِ تو از من.
هلهله، حروف، هرچه هستِ من از تو،
درد،بلا و بی کسی‌های تو از من.
زندگی کن شازده کوچولو
دنیا همین طور نمی ماند
من فردا باز پیشِ تو می آیم
هر دو باهم ف

۴ شنبه سوری! 
به که ماند؟!  
هله نومید نباشی، که تو را یار براندگرت امروز براند، نه که فردات بخوانددر اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آن جاز پس صبر تو را او، به سر صدر نشاندو اگر بر تو ببندد، همه ره‌ها و گذرهاره پنهان بنماید، که کس آن راه نداندنه که قصاب به خنجر، چو سر میش ببردنهلد کشته خود را، کشد آن گاه کشاندچو دم میش نماند، ز دم خود کندش پرتو ببینی دم یزدان، به کجا هات رساندبه مَثَل گفتم این را و اگر نه کرم اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاندهمگی ملک سلیمان، به یکی مور ببخشد

به که ماند؟! 
حکمت شهادت...  
هر طور که فکر می‌کنم از حکمت خداوند به دور است.
از عقلانیت هم به دور است...
اصلا از همه چیز به دور است!!!
در جنگی خصمانه مقابل دشمن، پیروز شوی و خاکت را پس بگیری
فرماندهان زیادی شهید شوند درست...
دوستداران حق، نوربالا زنان در دامان سید الشهدا جای بگیرند، درست...
اما خداوند همه خوب‌ها را ببرد و کسی دیگر نماند؟!
کسی به خوبی آنان که رفته‌اند نماند که بار روی زمین مانده را بردارد؟!
یعنی هر چه امثال شهید همت و باکری و باقری و ... بودند رفتند و پرکشیدند و

حکمت شهادت... 
خستگی!  
این روزها اولین کلمه‌ای که به ذهنم میرسد خستگی است...
خستگی، خستگی، خستگی...
گاهی چنان زندگی می‌پیچاندت که بعضی حرف‌ها برایت خنده‌دار می‌شود!
کلماتی مثل خستگی ناپذیر!
حرف بزنی اشتباه است، کاری کنی اشتباه است، در بروی اشتباه است!
باید بمانی و بار را به دوش بکشی و سکوت کنی... و جز این هر چیزی اشتباه است!
زندگی بقیه را می‌بینی، حرف‌های بقیه، دلخوشی‌های بقیه حسرت بخوری هم اشتباه است!
می‌دانم... قرآن باز کنم یا داستان یونس در دل ماهی می‌آید...
یا

خستگی! 
خواب!  
من تا حالا خیلی زیاد برام اتفاق افتاده که نصفه شب یه خواب ببینم و وقتی پا میشم نفس نفس بزنم!و وقتی اینجوری میشم خوابم راست بوده!
دیشب!دیشب دوباره همین بلا سرم اومد!!!اونم چه خوابی!!!چه خوابی...
خوابشو دیدم که خسته و ناراحت و کلافه بود!گند زده بود تو زندگیش!گندای بدی زده بود....با ان نفر ادم حرف میزد و به ان نفر ادم قول داده بود!یکی از این ادما مبینا ورودی ۹۷مون بود!دیدم که دوسش داشت!دیدم که امیر هیچ حسی نداره...
تو خوابم سیلی زدم تو صورتش هر چقد تونستم

خواب! 
خدایا مرا از خودم مگیر...  
کسی مرا بیدار نخواهد کرد... اگر بخوابم و خودم را بیدار نکنم،

کسی مرا نخواهد ساخت... اگر آوار شوم و خودم را نسازم،
کسی مرا آرام نخواهد کرد... اگر بهم بریزم و خودم را آرام
نکنم،
کسی نوشته هایم را نخواهد خواند... اگر بنویسم و خودم
نخوانم،
کسی زخم هایم را نخواهد بست... اگر زخمی شوم و خودم زخم
هایم را نبندم،
کسی مرا درک نخواهد کرد... اگر بفهمم و خودم را درک نکنم،
کسی با من حرف نخواهد زد... اگر تنها باشم و با خودم حرف
نزنم،

کسی مرا جمع نخواهد کرد... اگر از هم ب

خدایا مرا از خودم مگیر... 
لعنت به شبهای بعد از تو  
وقتی اولین بار دیدمش هرگز فکر نمیکردماین همون ادمیه که بعدا براش میمیرم.....‌.لعنت به شبهای بعد از توبه دردی که ماند از توبه دادم نمیرسیرفتی اواره شد خانهماندم غریبانهلعنت به بی کسیقلب من‌ این چنين اسان نمی لرزیدعشقت اما به غم هایش نمی ارزیددنیا را بردی همراهت به نابودیدنیا غم شد مگر تو چند نفر بودی...لعنت به شبهای بعد از تولعنت به دردی که ماند از توبه دادم نمیرسی؟#رضا_بهرام. اهنگ لعنت

لعنت به شبهای بعد از تو 
داستان کوتاه  
روز شخصی که عاشق کوهنوردی بود به تنهایی از یکی از کوههای بلند منطقه خود بالا رفت ه‌ا آنچنان سرد و مه آنچنان زیاد بود که راه خود را گم کرد و به بیراه رفت ناگهان پایش لغزید از دره به پایین افتاد به لطف طنابی که بخود بسته بود به پایین دره پرتاب نشد و بین هوا و زمین اویزان ماند. بسیار نا امید شد چراکه هیچ کس را در ان حوالی ندیده بود. نا امیدانه فریاد کشید و درخواست کمک کرد. بارها و بارها اما از کمک خبری نبود. طاقتش به پایان زسیده بود پس با قلبی شکسته

داستان کوتاه 
روز های محال  
روزهایی هستند مبهم و گنگ - طولانی و بی انتها - شاید خیره به یک نقطه ساعت ها بگذرد و ساعت روی دیوار تنها دقایق محدودی از این زمان طولانی را نشان می دهد- روزهایی پر از حرف های ناگفته حرف هایی که به قول شریعتی تن به ابتذال گفتن نمی دهند- در تمام این روزهای طولانی بی انصاف تنها و در سکوت فقط خداست که می ماند فقط اوست که می داند
همیشه کسی هست
با تو می ماند
میان غربت آن روزهای محال
که هر چه زینت دنیا است غرق دلتنگی است
همیشه کسی هست
پاک تر از یاس
و دلر

روز های محال 
دروس معرفت نفس - درس بیست و یکم  
این درس نيز دنباله سؤال و جواب  درس پیش است :
س - در درس پیش از شما پرسیدم که آیا قلب  و سر جزء آن من است که هر کسى مى گوید من چنان گفتم و چنين شنیدم و چنان بودم و چنين شدم ؟ در پاسخ گفته اید آرى که اگر سر و قلب  هم آن من نباشد پس کیست که من من مى گوید , و بنا شد که از شما در این باره پرسش بیشتر بنمایم.
ادامه مطلب

دروس معرفت نفس - درس بیست و یکم 
دشمنی و توطئه آمریکا در قضیه نفت بی‌پاسخ نخواهد ماند  
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در آغاز هفته‌ی کار و کارگر در دیدار هزاران نفر از کارگران صنایع مختلف، کار جهادی و بی‌وقفه را از شرایط مهم رونق تولید و تحقق راهبرد عزت‌آفرین اقتصاد مقاومتی خواندند و با تأکید بر لزوم رسیدگی به مسائلی همچون امنیت شغلی و مزد و احترام به کارگران، افزودند:
ادامه مطلب

دشمنی و توطئه آمریکا در قضیه نفت بی‌پاسخ نخواهد ماند 
آن روز،جهل نگهبان دروازه روستا بود!  
روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است !اما ماند! گفتیم مسافر است و خستگی در می کند و می رود ، باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان" گفتیم : مهمان بدی است ! دو سه روز دیگر می رود ...و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان،  اکنون اندوه کدخدا شده و  تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد . تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد .پیران ده هنوز به یاد دارند : " روزی که اندوه آمد ، "جهل"  نگهبان دروازه

آن روز،جهل نگهبان دروازه روستا بود! 
سال ۹۷.  
سال ۹۷. دوازده روز مانده به بهار. مطلب ۲۷۲ام وبلاگ‌ام است. نوشته ۱۹۱امِ وبلاگ عنوانش سال ۹۶ بود و متن‌اش اتفاقات ۹۶.
نزدیک به یک سال گذشت؛ یک‌سالی که ساده نبود.
شبیه سکانس‌هایی از یک فیلم سینمایی ۱ ساعت و ۴۲ دقیقه‌ای جلوی چشم‌ام می‌آیند.
بابا روز یک فروردین پایش را عمل کرد. اولین عیدی بود که خانه مانده بودیم. روزهای سختی بود، ادامه همان سختی‌ای که از ۸ اسفند ۹۶ گریبانمان را گرفت و رهایمان نکرد. 
سکانس بعد، سیزدهم فروردین بود که کفش های قر

سال ۹۷. 
باز آ تو چنان که می نمایی  
باز آ تو چنان که می نماییدر رقص شو ار حریف مایی
هی گوشه مچین سخن به غیبتسر راست بگو عبث چرایی
هی غرّه مشو که این و آنیغُرّت کند این منم منایی 
خوابت کند آن طلسم صوفیخونت کند این سر هوایی
راه دل و جان بجو و سر کشچون شعله به کاکل حنایی
این متّحدان عقل وا نهتا وصل همای در ربایی
شاهین تو بر سرت نشستهتا خیمه زند به ناکجایی
برخیز و سوی دگر وطن کناین نیست وطن که می تنایی
حلمی غزل خروش بس کنغرقابه شد این شب نوایی
موسیقی: Metisse - Nomah's land

باز آ تو چنان که می نمایی 
لحظاتی با استاد افشین علا شاعر معاصر _ جلیل اقامحمدی همدانی  
لحظاتی با استاد افشین علا ، شاعر شهیر ایرانی...
همیشه برایم سوال بود چرا برخی هنرمندان اثاری زیبا و دلنشین خلق می کنند و برای همیشه در دل ها باقی می ماند ..
تا اینکه در تاریخ ١٣٩٧/١١/٢٦ در حاشیه شب شعر به مناسبت تجلیل از عالم بزرگ ایت الله حق شناس در شهر اهرم تنگستان برگزار شده بود. برای لحضاتی توفیق شد در خدمت استاد افشین علا باشم .
استاد علا شعری در مدح حضرت زهرای مرضیه ( س) خواند و بعد از مدتی از سالن خارج شد ، دیدم ایشان برای ادای نماز اول وقت وض

لحظاتی با استاد افشین علا شاعر معاصر _ جلیل اقامحمدی همدانی 
هفت  
هفت جان داشتن، فانتزی موجود نامیرا اما نه رویین تن!
غرق در هفته هایی غرق در تمام هفت ها و ادامه ای که ردی از عبورمان نخواهد ماند.
زمان مورد علاقه ی من آینده است اما نه آنچنان که اصالت انسایت را فراموش کنم، طبق نظریه ی داروین اگر ما نسلمان را نابود نکنیم سال های دور آینده تکامل خواهیم یافت اما از تکامل اکنون فراتر، راستش را بخواهی با اصول مضحک تکامل، باید توقع داشت که ظاهرمان در آینده شبیه به میمون ها شود، چرا که پیشرفتمان خوب است و شاید شبیه ب

هفت 
We're at the end of the line  
آشفتگی برای رویاییکه دیگر نیستو تصویری مبهم از چهره ات:خطوطی تیره که عمق می‌یابندبا سیب هایی سخنگوکه چشم‌ندسکوت و هی راه رفتنراه رفتن برای نرسیدنو نیمکت های سردِ بی‌کسای کاش شب راپایانی دگر بودو دست هایتشاخ درختیدر کویر روزهایم میشدآنچه از روزگاران برایم ماندهنیم‌رخ لبخندی ستکه از لب‌ها چکه میکند ولای سنگفرش ها گم میشودو البتهموسیقی ارامیکه با چرخش نت هانواخته می‌شود... انجا که احساس های متضاددر هم می آمیزندانجا کهنامی دیگر باقی نخ

We're at the end of the line 
چهل حدیث علوی ( بخش آخر )  
  
36- روایت و درایت
«إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَه لاعَقْلَ رِوایَه، فَإِنَّ رُواهَ الْعِلْمِ کَثیرٌ، وَ رُعاتُهُ قَلیلٌ.»
هر گاه حدیثی را شنیدید آن را با دقّت عقلی فهم و رعایت کنید، نه بشنوید
و روایت کنید! که راویان علم بسیارند و رعایت کنندگانِ آن اندک در شمار.
 
37- پاداش تارک گناه
«مَا الُْمجاهِدُ الشَّهیدُ فی سَبیلِ اللّهِ بِاَعْظَمَ اَجْرًا
مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفیفُ اَنْ یَکُونَ مَلَکًا مِن

چهل حدیث علوی ( بخش آخر ) 
آخر  
شاهد اندوه و حزن بی‌پایان من، دار السرور است، گواه بی‌پناهی‌ام دارالزهد...
حرف‌های آخرم را همان‌جا گفتم. رو به روی درهای بسته‌ی ضریحت، در خانه‌ی آخر ایستادم و به سیم آخر زدم...
بعدِ عمری ذکر مصیبت کردم برای همین! اسمی به زبانم آمد که اگر بی‌جواب بگذرد، چیزی نخواهد ماند...
من، در برابر تو، نگاهی به پشت سرم ندارم. پل‌های آن سامان، ویران است. تنها تو مانده‌ای. خانه‌ی آخر، سیم آخر، امید آخر... دیگر خود دانی!

آخر 
۳۲  
مقاومت در برابر فهمیدن! اصطلاحیه که الان برای لجبازی باجناقم به ذهنم رسید. یک مسئله شرعی کوچیک به اسم وطن، رو داشتم توضیح می‌دادم که چنان گاردی گرفت که انگار تو قرآن خدا غلط افتاده ! سوای درست بودن و یا اشتباه بودن نظر من، گارد گرفتنش نسبت به مسئله‌ای که جوابش با یک تلفن زدن ساده به دفتر مرجع تقلیدش (آقای مکارم شیرازی) قابل روشن شدن است، جالب بود؛ چنان قیافه‌ی محقق بودن بدلیل اینکه هم روستایی‌هاش از قدیم انجام می‌دادند پس درسته گرفته بود،

۳۲ 
آنچه بجا می ماند (3)  
دریا               سه شنبه،۳۰ آبان ۵۱
سکوت شامگاهی را برگ های زرد و نیمه مرده پاییز درهم می شکست. تاریکی چنان آرام بر همه جا سایه گسترده بود که وجودش را احساس نکرده بودم. تنها. 
تنها و بی همراه و فراموش شده با پاهای برهنه برروی ماسه های نرم ساحلی گام بر می داشتم‌. مد سبب بالا آمدن آب دریا شده بود. ماه که گویی:
می خواست پنهان از چشم جهانیان خود را شست و شو دهد. در عرصه آسمان می درخشید. آب دریا در اثر نسیم ملایمی که می وزید،
ادامه مطلب

آنچه بجا می ماند (3) 
سیل در عید .  
امسال ، نوروز مصادف شد با وقوع سیل در بسیاری از مناطق کشورمان و عید هم به کام خیلی ها تلخ شد .یاد صحبت های چند سال پیش پروفسور کردوانی افتادم که میگفت با این روند خشکسالی و کمبود آب ، در ایران به زودی  شاهد فاجعه ای بزرگ خواهیم بود و الان که ایران را آب برداشته و ارومیه پر آب شده و زاینده رود  دوباره زنده شده و پشت سد ها پر شده و سرریز میشوند  و سیل روی دیگرش را هم نشان میدهد ، بیشتر از پیش میفهمیم همه چیز دست خداست و تمام این علوم و فنون و

سیل در عید . 
سیل در عید .  
امسال ، نوروز مصادف شد با وقوع سیل در بسیاری از مناطق کشورمان و عید هم به کام خیلی ها تلخ شد .یاد صحبت های چند سال پیش پروفسور کردوانی افتادم که میگفت با این روند خشکسالی و کمبود آب ، در ایران به زودی  شاهد فاجعه ای بزرگ خواهیم بود و الان که ایران را آب برداشته و ارومیه پر آب شده و زاینده رود  دوباره زنده شده و پشت سد ها پر شده و سرریز میشوند  و سیل روی دیگرش را هم نشان میدهد ، بیشتر از پیش میفهمیم همه چیز دست خداست و تمام این علوم و فنون و

سیل در عید . 
چه بر جای می‌ماند...  
سال‌های تلماسه
شتابان می‌برندم
به کجا؟
نمی‌دانم!
تیرِ دسیسه‌هاتان
به سنگ آمد،
راه‌ها به ریشخندم گرفتند و گریختند
اما آوازی که من سر دادم،
ترکم نمی‌کند؛
اما به‌ راستی
بعد از تمام نبردها، دسیسه‌ها و سیاست‌ها
چه بر جای می‌ماند؟
آنگاه که همه‌ چیز
از هم می‌گسلد
چه بر جای می‌ماند
که بتوان به آن دل بست؟
والت بتمن

چه بر جای می‌ماند... 
در اوج  
کسی می میرد و کسانی بیشتر بد می شوند. برف بود و برف و برف و برای من برف ندیده، برف عجیب بود و به یادماندنی. اشک ها خشک شده بود انگار از سرما. دوست دارم که فکر کنم اشک ها خشک شده بود از سرما و نه از هزار دلیل دیگر. 
کاش آدم آنقدر زنده نماند که از او سیر شوند.

در اوج 
‌  
والده‌ام با زبانِ بی‌زبانی روشن‌م کرد که از رقعه‌ی قبلی رنجیده‌خاطر شده‌‌ای. باور کن از دیشب که فهم‌م بیجک گرفته، می‌خواهم سر به بیابان بگذارم، اما مسیرش را نمی‌دانم. دمِ غروبی، به خانه که رسیدم، با سُراچه‌ی ذهنی آماس‌کرده، برای این‌که از دل‌ت بیرون بیاورم، این چکامه را سرودم:
 
دوست‌ت دارم شازده
چنان‌که
کیهان کلهر کمانچه را
آدولف هیتلر تپانچه را
بوراک ییلدیریم فنرباغچه را
فریدون مشیری کوچه را
پدرم کله‌پاچه را
و مادرم بازارچه ر

 
وب سایتم-لاگم  
بچه ها، وب سایت وبلاگم رو زدم :)
ولی به شما نمیگم که :)
باید یه ذره بگذره فعلا خالیه :)
در جواب کلنگ خودم:
من قبلنا وقتی کودک بودم فکر میکردم هرکی که میره خارج چه ادم باکلاسیه.
بعدها دوزاریم افتاد که سفر کردن خیلی خوبه
دیدن جاهای مختلف
درس خوندن تو جاهای مختلف
زندگی کردن
ولی خارج اومدن دلیل بر روشن فکری نیست.
ماها که اومدیم خارج اگه واقعا کیس های حاد مشکلات سیاسی نداشته باشیم باید دهنمون رو ببندیم درباره کشورمون
اگه ما عرضه داشتیم میموندیم کشورم

وب سایتم-لاگم